Pani
از یک تولهی بیپناه تا عزیزِ دلِ ما...
اولین بار که دیدیمش، یک توله سگ کوچولوی بومی بود که تنها وسط خیابون، با نالههای آروم راه میرفت. همین که بهش نزدیک شدیم، با اون حالِ بیجونش دمش رو تکون داد و آروم آروم اومد سمتمون. 🥹
انقدر ضعیف بود که هر چند قدم یکبار زمین میخورد و دیگه توان راه رفتن نداشت.
بدون اینکه لحظهای فکر کنیم، با همسرم تصمیم گرفتیم ببریمش دامپزشکی.
وقتی دکتر معاینهاش کرد، گفت حالش خیلی وخیمه و اگه دوباره برگرده خیابون، احتمال زنده موندنش خیلی کمه. دست و پاهاش سوخته بود، قیر به کمرش چسبیده بود، بدنش پر از زخم بود و از شدت ضعف مدام خوابش میبرد. حتی دکتربر احتمال داد که قبل از این، دست آدمهای نامناسبی بوده و روزهای سختی رو پشت سر گذاشته.
از اونجایی که خودمون یه سگ داشتیم، نمیتونستیم همون روز بیاریمش خونه. همسرم تصمیم گرفت شبها توی محل کارش ازش نگهداری کنه تا هم داروهاش رو به موقع بگیره، هم کمی جون بگیره.
توی این مدت، هر جا که فکرش رو بکنید دنبال یه سرپرست خوب گشتیم. اما یا کسی پیدا نمیشد، یا اگر هم میشد، دلمون قرص نبود که آیندش پیش اون آدمها خوب باشه. یکی برای نگهبانی باغ میخواست، یکی برای گله... اما اون چیزی که ما دنبالش بودیم، فقط یک خونهی واقعی بود؛ جایی که دوستش داشته باشن، نه اینکه فقط ازش استفاده کنن.
حدود یک هفته توی محل کار همسرم موند، اما دیگه امکان نگهداریش اونجا نبود.
خیلیها پیشنهاد دادن ببریمش توی یکی از پارکها و همونجا رهاش کنیم، اما دلمون راضی نمیشد. هنوز اونقدر قوی نشده بود که توی سرما و خیابون از خودش مراقبت کنه.
پس آوردیمش خونه...
روزهای اول با همهی شیرینی و دردسرهاش گذشت؛ از جیش کردنهای وسط خونه گرفته تا حسادت و لجبازیهای سگ خودمون!
اما این کوچولوی مهربون، انقدر دوستداشتنی و پر از عشق بود که کمکم نه فقط دل ما، بلکه دل سگمون رو هم برد. انگار از همون اول جای خودش رو بین اعضای خانواده پیدا کرده بود. 🥹❤️
چند وقت بعد، یک خانواده که بهتازگی سگ عزیزشون رو از دست داده بودن، برای به سرپرستی گرفتنش با ما تماس گرفتن. اگر چند هفته زودتر بود، شاید با خیال راحت میسپردیمش.
اما دیگه دیر شده بود...
دیگه اون فقط یک توله سگی نبود که نجاتش داده بودیم.
اون شده بود عزیزِ دلِ ما. 🥰🐾